
اي جان نماي جانان ،هرگز ميان ايران
نبود به خوبي تو، ييلاق با صفايي
هرکس ترا ببيند ،بر سبزه ات نشيند
با ذوق و شوق گويد، قربان تو الهي
در فصل بلبل و گل، تو چون بهشت ماني
هرکس بود زتو دور ،گويد تو در کجايي
صحرا و سبزه زارت ، هرگوشه و کنارت
آبي روان چنان يخ ،دارد عجب هوايي
دشتت کشيده کوهي، در دور خود بلندي
گويي چنان زمرد، سرسبز و با صفايي
در دامن همان کوه ،بنگر به گوسفندان
مع مع کنان روانه، دارند عجب صدايي
يک سو صداي چوپان، همراه گوسفندان
در شب زند عجب ني ،دارد عجب نوايي
اندر شب دو هفتش، بنگر به کوه و دشتش
گويي شده چراغان، اي دلبرم کجايي
افسوس شهرياري، گرديده پير و مفلوک
يارب به سن پيري، بر من بکن نگاهي